دوستان خارجکی ما

دوستان و خواننده های گولد جگر آنور واتـِری ما بفرمایند به آدرس زیر:

دفتر سیمرغ به زبان انگلیسی

با تشکر فراوان از مهندس میم عزیز

 

پ ن: یعنی چه زحمتی میکشه این گوگل خداییش، روحانی مـُچ..... اِ ببخشید گوگولی مچکریم

پ ن۲: این مترجمای گوگل، حقوقم می گیرن؟ یا در راه خدایی می ترجمند؟

ما عین بچه خوب اینجا نشستیمـــــ

و داریم کار ملتو راه میندازیم، اون وخ این ملت چه خوابایی که واسه ما نمی بینند. (آیکن گربه شرک در موقعیت لوس کردن خودش)

همکاری (قلدر محل) اومده به سکسکه گفته: به خانم سیمرغ بگو این یه ماهه با کسی دعوا نکنه یه وخ!

- چرا مگه چی شده؟

ــ هیچی دیشب خوابشو دیدم، یه مَرده رو گرفته بود، آی میزد،  آی میزد که من یکی وا موندم. اصن بهش نمیخوره اینقدر خشن باشه. تازه رفتم جلو کمکش کنم، داد کشیده سرم: تو برو کنار، خودم حسابشو میرسم، فقط برو کلانتری یه شکایت بنویس !

خدا رحم کنه، از صبح که اینو شنیدم تو این فکرم یارو کی بوده و چه کار کرده؟ لامصب خواب مَردم چپ نیست، بیخیالش بشیم

می بینید با چه روحیه ای آدمو یه ماه میفرستند خونه، دوستان آقا مواظب خودشون باشن، از ما گفتن بود، واللا. 

فامیلیتو عوض کن یارو

یک دوکتور جدیدی آمده پژی، که فامیلی اش نام یک حیوان + ی است، یک چیزی شبیه مرغی  هی هم تأکید می کند که با کسره تلفظش کنیم و مدام می گوید: مـِـرغی هستم!

امروز داشتم برایش قرارداد تنظیم می کردم که ناگهان چشمم به صفحه دوم شناسنامه اش افتادـــــ

بفرمایید ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

خدا کنه مرضی کارمند این بانک نباشه

دیروز حقوقا رو بردن بانک، دیشب رفته به حساب، صبح رفتیم همه شو گرفتیم و قسطا رو دادیم و الانه یه دونه یه قرونی ته حسابمون نیست، (تازه به جرأتم می تونم بگم که نود و نه درصد همکارا همین جوریه وضعشون)، اون وخ، اون وخ چی؟

خب اون وخ این بانک ذلیل شده الان یه اس ام اس داده که حقوقتون رفت به حساب، خوشحال باشید، خیلی پولدارید شوما !

شیطونه میگه جفت پا برم بکوبم تو دهنش تا از خواب بیدار شده، بانکه احمق بی شعور تأخیری! مواد پوادی نباشه یه وخ

یه شیطون دیگه میگه برو بزن تو دهن اون مدیری که بانک حقوقیتونو تغییر داد، آخه آدم سالم و عاقل، ملی رو ول می کنه می چسبه به تجارت، گچه، کاهه، پـِهـِنه، چیه اونی که جای مخ تو کله تون ریختند؟ واللا.

 

دقت نوشت: دقت کردید این روزا همه پستای ما در مورد پوله! آی خوشمون میادـ

دو هزار تومن، کم پولی نیست

نشـون به اون نشـون که همکار هم اتاقی، از دیـروز داره پول سرویس شونو می شماره، هنوزم که هنوزه، از پشت میزش صدای چلپ چلپ اسکناس میاد!

سیمرغ: چقدر پول میشماری آخه، تموم نشد؟

- نع، هر بار می شمرم، یا یه دو هزار تومنی زیاد میارم، یا کم! یه درمیون و به طور متناوبم این قضیه تکرار میشه، فقطم همین دو هزار تومنی است، نه بیشتر نه کمتر

-- خو اینبار اگه زیاد آوردی بدش به من، دفعه بعد که کم آوردی بهت پسش میدم، اینکه غصه نداره، واللا.

 

پ ن: آخرشم خودم گرفتم شمردم تا درست شد، عین ماه پیش و پیشتر و پیش تر تر! سیمرغ از پول گذشته به ما میگن، کسی نمی خواد پولاشو بشمریم؟

اضافه کنید به سوالات پست قبل

عاقا کسی می دونه "تفاوت خودکار خدمات درمانی" چیه که ساقی جان  (حقوق داده عزیز شده) نه هزار و ششصد و چهل و پنج تومن بابتش از ما کسر کرده؟

آیا خودکارش بیکه؟

آیا خودکارش اتوماتیکه؟

آیا خودکارش همون ماتیکه؟

آیا خودکارش، خودکار نیست و روان نویسه؟

آیا خودکارش واسه به هم ریختن روان ماست؟

آیا خودکارشو میده من یه امضا باهاش بزنم؟

.

.

.

در هر صورت ساقی جان متچکریم. نه هزار تومن ۱ قابل تو رو نداره ! بغل

۱: به قول حسین جان، ده هزار تومن!

سیمرغ می پرسد

دوستان، قربون دستتون، نه مغزتون، یه کمک فکری به این سیمرغ بدید، گ.. گیجه گرفته  واللا.

۱- کسی می دونه خرگوشا تا چند روز بدون غذا می تونند دووم بیارن؟

نکه داریم یه ماه میریم تعطیلات و تو تعطیلاتم راهمون نمی دن بیایم تو، اینه که نگران شدیم.  طبق آخرین آمار (امروز صبح) ۲۲ تا خرگوش گنده + ۳ لونه دربسته (که معلوم نیست توش چند تا دونه نی نی خرگوش خوابیده) موجود است.

۲- کسی می دونه چرا ساقی حقوق نمی ده؟

۳- کسی می دونه اگه ما بزنیم ساقیو له و لورده کنیم، اون وخ حقوقو میدن؟

۴- کسی می دونه چرا این روزا، به جای اینکه ما روزه رو بگیریم، روزه داره ما رو می گیره؟ واللا.

۵- کسی می دونه چرا همکار هم اتاقی اینقدر جلوی من پول می شمره؟

خودم میگم: داره حقوق راننده سرویسشونو جمع و جور میکنه تا بهش بده.

۶- به نظرتون بزنم ساقیو داغون کنم یا پولای همکار هم اتاقی رو کِش برم؟

۷- ینی دزدی، روزه رو باطل می کنه؟

۸- آیا الان دارید پیش خودتون میگید، بی پولی و گرسنگی و تشنگی و خواب و خستگی بهم فشار آورده خل شدم؟؟

۹- آیا همچنان دوست و خواننده یک خل و چل باقی می مونید؟

۱۰- می دید صورتتونو ماچ کنم (البته خانوما فقط ) که اینقده خوب و ماهید؟

مکالمات کارگزینی، مکاشفات سیمرغی

همکار هم اتاقی: ســـــی مرغ! حقوقو دادن؟

- نع !

-- کی میدن؟

- نمی دونم، اینا دادن، اونجا مونده !

-- آهان، پس تو خزینه است.

- آره، پیغوم داده بری یه دست لیف و کیسه اش بکشی، واللا 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایضاً همون همکار هم اتاقی: ســی مرغ! "می شود" بهتره یا "می گردد"؟

- فرقی نداره.

-- ولی "می شود" قشنگتره، مگه نه؟

- آره نکه دیروز رفته آرایشگاه، زیر ابرو برداشته، یه نامه میخوای بنویسی ها، واللا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح نوشت: دوستان، کد نظرات برای بلاگفا نمایش داده نمیشه، الا برای برخی از ما بهترون نظیر: تپلی قند عسل، امروز به همه تون سر زدم ولی نتونستم نظر بذارم، الانا نظرا گیر کرده تو حلقوممو الساعه خفه ام کنه. زبون روزه قراره شهید کج خلقی بلاگفا جان بشم. خدا به راه راست هدایتش کنه، واللا

ساقی پوزِ ما را می زند آیا؟

ساقی آمده و برای همکار هم اتاقی، رنگینک دستپخت خودش را آورده!

بله درست شنیدید برای همکار هم اتاقی، فقط و فقط هم برای او !! و ما را با زبان روزه در حسرت آن خوراک خوشمزه گذاشته  ما که امشب تا خودِ الاهِ صبح چشممان پی رنگینک ساقی است و روزه فردا را هم با همین چشم حسرت کش، خواهیم گرفت

حالا چه جور می خواهد با عذاب وجدان امروز خود سر کند، خدا می داند

 

برای دیدن رنگینک ساقی و بقیه ماجرا بفرمایید ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

از هرکی می پرسی از این دوتا نپرس

در حال تأیید و پاسخگویی به نظرات دوستانیم که یهویی "غمیـش" نوشتنـمان می آید اندر جواب مهندس میم. از ساقی و همکار هم اتاقی می پرسیم: غمیشو با چه غـِ یی می نویسن؟

ساقی: از غم میاد دیگه، با غ

هم اتاقی: نخیرم، از قر و غمزه میاد، با ق شایدم با غ

ما: نخواستیم بابا، اکابریها

جفتشون: اصن به ما چه، تو غمیشت اومده، غـِ شو از ما می پرسی!

ـــــــــــــــ

از دوستان می پرسم نوشت: حالا درست نوشتیم؟

گزارش یک جلسه

برنده فضای انتخاباتی پژی از اولین جلسه کمیته ورزش و تندرستی گزارش می دهد:

در گماگرم صحبتهای ورزشانه و چَک و چانه زدنهای تندرستانه، یکی از اعضا در خصوص سالن خاک گرفته و متروک ورزشی بیاناتی عرضه می داشت و بقیه اعضا با تکان سر، زدن پلک، آری آری گفتن آهسته و بعضاً خمیازه کشیدن، ایشان را تأیید می نمودند:

- ببیند ما باید یکیو بذاریم تمام وقت مسئول سالن باشه ---> تأیید اعضاء

- الان معلوم نیست اونجا سالنه یا موش دونی ---> تأیید اعضاء

- اصن باید تأکید کنیم که فقط یک نفر کلید اونجا رو داشته باشه ---> تأیید اعضاء

- نگاه کنید اونجا چند تا کمد هست که درش قفله و معلوم نیست توش چیه؟ اصن کسی می دونه توشون چیه؟ ---> سکوت همه اعضاء منهای یک نفر ê

--- من می دونم    مواد مُخدّر!!!

عکس العملهای تصویری حضار به جمله آخر:         

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این ماه مبارک، خودتونو با فکر اینکه کی بوده این حرفو زده، مدیون نکنید به خدا، من خودم بابت اینکه غیبت خودمو کردم، استغفار خواهم کرد.  

پشت در بسته دوستان

وب ستاره سادات باز نمیشه، وب سما باز نمیشه، مال روشنکم همینطور

حسین نیست، مامان مانی نیست، مهندس میم نیست، هدی هم نیست

بقیه هم یه در میون آپ می کنند. این چه وضعشه آخه خدا

 

سیمرغ از خود رفع اتهام می کند

وقتی تو این پست گفتیم که در کُما بودیم و فسقلی خاکستری هانی به عیادتمان آمد و عکسها را منتشر کردیم...

ادامه مطلب در ادامه مطلب در انتظار شماست

ادامه نوشته

قدر این سیمرغو بدونید

چه زحمتایی که واسه روشن موندن چراغ این خونه نمی کشه به خدا

 

سیمرغ در حال صحبت با خود (چیه میخندی؟ ):

نصف عمر ما در راه کانکت و دیسکانکت شدن رفت و برنگشت هـِـی

همکار هم اتاقی: واللا

 

توضیح نوشت: جدای از قطعی وصلی مداوم نت که دیگه در هر جایی یه امر عادی محسوب میشه، سیمرغ برای ارتباط با سیستمهای کاری خود مجبور به دیسکانکت شدن هم هست، زیرا در وضعیت کانکتی سیستمها باز نمی شن. حالا با وجود این همه کار و مسئولیت اداری، آپ کردن هر روزه و همیشه در دسترس بودنمون، شما بگید، شُکرگویی به درگاه خدا نداره؟

واللا داره! پس التماس دعا

دمپایی من کو؟

یکی نیست بهش بگه، تو که گواهینامه شو نداری، چرا میشینی پشتش؟

حکایت سکسکه جان است، یه عمری ما تو اداره جات، دمپایی زیر پامون بود، بازم با احتیاط می رونیم، اون وخ این خانوم دو روزم نیست، دمپایی سوار شده، با چنان اعتماد به نفس و سرعتی می رونه که من یکی جرأتشو ندارم.

رفته اتاق رئیسش و بدو بدو در حال بیرون اومدن که ...

که خب، خودش میاد ولی دمپاییش جا می مونه

آی دکتر خودشو نگه داشت، آی پیچ و تاب خورد، آی لبشو گاز گرفت، اما افاقه نکرد که نکرد. دکتر منفجر شد و سکسکه برای راحت خندیدن به اتاق ما آمد.

گزارش تصویری در ادامه مطلب

 

موقع خداحافظی نوشت: سکسکه جان، داری می ری خونه مواظب باش اینبار با میرزا نوروزات تصادف نکنی مادر

ادامه نوشته

سیمرغ و سفره رمضون

سلام به روی ماه دوستای گلم، امیدوارم که در طول این ماه قشنگ، کلی از سفره الهی بهره مند بشید و ما رو هم در دعاهای خیر افطار و سحر خودتون شریک کنید.

امروز می خوام طرز تهیه یک خوراکی شیرین و لذت بخش که جون میده واسه سفره های افطار، رو براتون بگم.

البته مطمئنم که خیلیهاتون بلدید ولی ممکنه به درد دم بختها بخوره.

پس لطفاً و با ذکر یک صلوات بفرمایید ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

موسسه شوهریابی

چند روز پیش با یکی از دوستان رفته بودیم خرید، رسیدیم دم در یک مغازه پلاستیک فروشی و میخکوب ویترین شیک و ظروف قشنگش شدیم.

ناگهان و بی هیچ مقدمه ای، دوست ما برگشته می گوید: سیمرغ، تو چرا واسه من یه شوور پیدا نمی کنی، به خدا این پلاستیک سبزا خیلی قشنگه!

سیمرغ:

بعداً به ایشان گفتیم: یعنی الانه دیگه همه جهازت آماده است و منتظر یک قلم شوور؟

جواب می دهد: نه هر کیو پیدا کردی بهش بگو که خودش همه وسایلو بخره، من فقط پلاستیک جهاز می برم!

 

یعنی با این چنین دوستانی، توقع دارید ما خنگ و خل و کچلم نشیمـ واللا

 

اطلاعیه نوشت: شوهران پیشنهادی خود را با ما در میان بگذارید. هستند کسانی در اینجا که نیازمند یاری سبز شما به جهت خرید آن پلاستیکهای سبزند.

معضلات پژی خارج از محدوده

نمی دانم یادتان می آید و این فیلم را دیده اید یا نه، یک فیلم قدیمی است که اسمش را از خاطر برده ام ۱، (سما جان شاید اسم فیلم را بداند) موضوعش این بود که یه بنده خدایی خانه ای را می خرد که نسبتاً قیمت مناسبی داشته اما بعداً می فهمد که آن محله، پر از دزد و سارق و خلافکار است ولی شکایتهایش به کلانتریها به جایی نمی رسد، چون آن محله روی نقشه و در محدوده کاری هیچ کلانتری نبوده!! 

حالا حکایت پژی هم شده همان خانه نصف قیمتی که در نقشه جایی ندارد.

از آنجا که این پژی ما، در مرز میان دو استان تهران و البرز واقع شده، معلوم نیست که بالاخره تابع این استان است یا آن یکی. لذا در مواقعی مثل تعیین ساعت کار ادارات در ماه مبارک، روسا در می مانند به اینکه از فرامین کدام استانداری اطاعت کنند.

بعد هم گاهاً تصمیماتی می گیرند که نه از این طرف آمده و نه از آن یکی، بلکه یک شَلَم شوربایی است میان آن دو.

حالا در تهران، ساعت کاری شده ۹ تا ۲:۳۰ و در شهرستانها اعلام شده که صبحها یک ساعت دیرتر و عصرها یک ساعت و نیم زودتر، پس برای ما می شود: ۸:۳۰ تا ۲

امـــآ

به دلیل همان در نقشه نبودن، نه آن شدیم و نه آن.

نامردها صبح را از البرز گرفتند و عصر را از تهران، این شد که یک نیم ساعت بیشتر رفت به پاچه ما، اعلام کردند، ۸:۳۰ بیایید تا ۲:۳۰.

 

یکی نیست به ما بگه نوشت: بگو تو که صبح هشت اومدی و الانه یه ربع به سه هست و هنوز سرکاری، دیگه چرا جوش نیم ساعت ناقابلو می زنی، واللا.

خودم جواب نوشت: به قول گل بانو جان، حساب حسابه، کاکا برادر، منتها ایشون گفته بود: حساب به دینار بخشش به خروار، خو میشه همون دیگه

خوشی نوشت دوستان: حالا دیگه فهمیدید پژی دقیقاً کجاست، پس یک هیچ به نفع شما دوستان و این خوشی به کامتان شیرین.

توضیح نوشت: گاهاً از نظر دستور زبان و نگارش، مشکل دارد و صحیح نیست، پس انشای ما می شود ۱۹. مگر اینکه دوستان غلطهای بیشتری بیابند.

۱: با تشکر از آقا مهدی عزیز که تذکر دادند اسم فیلم، خارج از محدوده می باشد. چه به عنوان ما هم خورد کشکی کشکی!

خودش که هیچی، زن داییشم عشقه

حاجی عزیز آمده اتاق سکسکه تا نامه ای را برایش تایپ کند. سکسکه می پرسد: حاجی این که نوشتی در زیر نامه، زیره یا ذیل؟

حاجی: ای بابا، زیر و رو نداره که! مگه فرقی می کنه؟

سکسکه: آره، ذیل انگاری با ادبی تر و اداری تره.

حاجی: نه بابا، همش یکیه، هم معنی اند.

بعد یاد خاطره ای می افتد و می گوید: یه زن دایی داریم ما، چند سال پیش عمل جراحی کرد و بعدش زنگ زد به دکترش و خواست کتابی و باکلاس و مودب صحبت کنه، از دکتره پرسید:

ببخشید آقای دکتر، من الان بعد عمل، می تونم استشمام کنم؟!

دکتر: البته که می تونید، اگر استشمام نکنید که می میرید!

- ای آقای دکتر، منظورم همون چیزه.... چی میگن بهش؟ ... اَه ول کن بابا، منظورم همون حمومه، می تونم برم؟

خب دوستان تا استحمام بعدی، خدا نگهدار حاجی و شما باشد. 

خواب خرگوشی

برخی می گن، خواب خرگوشی یعنی این:

عکس: محمد صالح، از وب جناب نورچشمی

اما ما میگیم این:

هانی و پسر چلاقش

خوابیده رو هم رو هم

نگرانم له نشن اون زیریا

شما چی می گین؟

طریقه تور کردن یک عدد شووَر

امروز می خواهم خاطره روزیکه دو زنه شدم را برایتان بازگو کنم.

به جان همون دوتا ضعیفه، گریه امانم نمی دهد. طاقتشم را ندارم. بسکه روز سیاهی بود.

اصلاً خودتان بروید و عکسهایش را ببینید و داستان ننوشته ما را بخوانید.

در صندوقچه خاطرات را قفلیدم. کلیت لازم دارد.

 

ادامه نوشته

ها؟ من کجام؟

دیدید یارو بعد از چند ماه از کُما میاد بیرون، اولین جمله ای که می پرسه اینه: اینجا کجاست؟ یا من کجام؟ یا حتی من کیَم؟

خب الان دقیقاً وضع من به شکل همون از کما بیدار شده هاست.

چرا؟

زیرا که، یک زیرآبزن که، آمدن که، سیستم ما رو بترکونند که، که مثلاً درستش کنند که، اما درست نکردند که، هیچی دیگه، رسماً ری..دن و رفتن که

الانا ما اصلاً اصاب مصاب نداریم، سر به سرم نذارید و این دور و برا نپلکید وگرنه هرچی از ز - ب حرص دارم، خدای نکرده سر دوستان خالی می کنمها.

 

 

خیر سرش اومده بود پای سیستمم که درستش کنه، این فسقلی که عکسش و می بینید، بیشتر از این ز - ب حالیشه. اقلکن وقتی اومد اتاق، یه سلام کرد، یه نگاه معصومانه چشم تو چشم کرد  مراقب بود رو میز ما جیش میش نکنه، نه اینکه مثل یابو...... استغفرالله، بعضیها کی میخوان آدم بشن بغران.

 

بعد از کمی آب خوردن نوشت: آخیش سلام بر حسین. میگما آخر بدبختیه، آدم دوتا زن داشته باشه، دوتا شونم آی تی خونده باشند، اون همهمه هم که خیر سر عمه اش  (آخه عمه شو دوست نداره ) مهندسم باشه، اون وقت سیستم ما که خراب میشه، زنگ بزنیم ز - ب بیاد درستش کن. نه خداییش زور نداره، حقش نیست یه ماشین دربست بگیرم جفتشونو بفرستم خونه باباشون، خودتون قضاوت کنید واللا.

 

 

حالا شمام، سیمرغ بد اخلاق رو به خوش اخلاقی این مهمون کوچولوی امروز ما ببخشید. کوچکترین نی نی هانیه. 

 

چرا هانی عزیز شد؟

عاقا تا همین یک ماه پیش، هیچکس سراغی از این خرگوش بدبخت نمی گرفت. اولین دوره بارداری زندگی اش را تنها با جناب شوهر که از اون به عنوان بالش استفاده می کرد، گذارند. (همش خواب بود این هانی و مدام سرشو میذاشت رو شکم یا کمر خرگوش پدر)

حالا همان موقعها هم، خانمهای اداره به خرگوشها و از جمله هانی می رسیدند ولی آقایون خیر.

آمــّـا نکته اینجاست که از وقتی هانی جان، یک سری بچه بدون پدر !! دنیا آورده، یا به عبارت صریح تر: تشت رسوایی اش از بام پژی افتاده! کلی محبوب جماعت ذکورات گردیده است.  

طوریکه همیشه و همه وقت، یه چندتایی از آقایان دور و بر قفس وی در حال رسیدگی به امورات این خانواده اند.  خیلیهاشان از وقت و زندگی و پول خود می زنند فقط فقط برای دیدار او  تازه خبرهایی می رسد مبنی بر اینکه نُقل حرف محافل مردانه شده هانی و غصه هایش! 

این که چیزی نیست، تازه هر روز کلی هم بازدید کننده خارجی دارد

چرایش را ما که نفهمیدیم ! اما اگر نمی گویید حرف در می آوریم از خودمان  یه حدسهایی می شود زد!

 

هانی در حال شیر دادن به بی پدرها!
اون یکی که سرش در کاسه زرده، در سمت چپ تصویر، حاصل زایمان قبلی و برادر بزرگتر خانواده است و استغفرالله بعضی ها میگن پدر بچه های آینده !!! گناهش گردن اونایی که میگن

نَه سی هَتِ سی مرغی

اینجانب همه دوستان مونثِ لب گور،  اِ ببخشید، دمِ بخت خود را نصیحت می کنم که زیاده از حد به همکاران آقای مجرد و جوان خود لبخند نزنید و هنگام هم مسیر شدن با آنان، آنقدر اصرار به حساب کردن بلیط اتوبوس ننمایید و وقتی هم که یابو برشان داشت و زنگ زدند به داخلی شما و می گویند:

ببخشید خانوم شما از من خوشتون میاد؟

هم مثل آدم یا بتوپید بهشان یا محترمانه پاسخ حقیقی را که همان "نه" است بدهید.  اما اگر شیطنت کردید و موذیانه جواب دادید:

وا خدا مرگم بده، مگه معلومه؟

آنگاه، اگر فردای همان روز، با یک دسته گل بزرگ و یه گله آدم  آمدند اداره و با آبرو ریزی از شما خواستگاری کردند، کسی را ملامت نکنید و فحش و ناسزا نگویید، جز خودتان را.

مدیون هم نیستید اگر فکر می کنید اینهایی که گفتم در مکزی برای سیمرغ اتفاق افتاده است.

ــــــــــــــــــــــــ

پ ن: یکی نیست به سیمرغ بگه مث آدم بنویس: "نصیحت" تا مجبور نشی مغزت بیاد تو حلقت و اون همه اِعراب گذاری کنی ـَــِــُ واللا.

استقبال از ماه مبارک

ماه مبارک و مهربانی نزدیکیهای شهر ما رسیده و امروز و فرداست که مهمان خانه ها و البته قبل از آن، مهمان دلهایمان شود.

ماهی پر از شبهای روشن و زنده و بیدار و روزهایی همه عبادت و شوق و سبکبالی. راستی کسی را ندیده ام تاکنون که از آمدن این ماه غمگین باشد.

 رمضان، محبوب قلبهای ما خوش آمدی. هزار گل سرخ نثار قدومت.

در آستانه حلول ماه مبارک رمضان و در جهت تمرین ضیافت الهی، مراسم باشکوهی از سوی بانوان پژی برگزار شد که هرچند ریا می شود اما، با کلیدهایتان ببینید در ادامه مطلبــــ

ادامه نوشته

مهمانی خودمانی

برای برگذاری یک مهمانی، لازم نیست خیلی تدارکات و بریز و بپاش از خود در کرد، می شود با یک سفره ساده و مملو از عشق و احترام، روزی خوش و سوری به یادماندنی ساخت.

مثل ما که سه شنبه هفته گذشت با یک سفره کوچک و غذای ساده، فرشته زیبای پژی "ترنم" و مادرش را مهمان کردیم. همهمه مرخصی بود و ما غذای حاضری داشتیم. ترنم هم با مادر به اداره آمده بود و اینگونه پشت میز ما نشست و از ناخنهای رنگارنگ و چهره زیبایش عکس گرفتیم.

عکسهای زیر دستش (زیر شیشه میز ما) کار خود ترنم است.

بقیه عکسها را، با کلید دوم در ادامه مطلب ببینید.

 

ادامه نوشته

سه بار رفت و برگشت

با وضعی اورژانسی تصمیم به رفتن به جایگاه نازنین را داریم. تا نیمه راه نرفته، تلفن زنگ می خورد و بر می گردیم.

طرف پشت خط را زود جواب می دهیم و اینبار، با سرعتی بیشتر، به سمت جایگاه می رویم. وسط راه یادمان می افتد که دستمال بر نداشته ایم. به ناچار باز، بر می گردیم.

به در اتاق رسیده ایم که یادمان می آید، دیروز به خدماتی گفته ایم دستمال بگذارد. درنگ جایز نیست، عقل حکم می کند که این دفعه، مسیر اتاق تا جایگاه را بدویم.

 

 پیغام نوشت: همکاران موترم هِراثَط که در حال بازبینی دوربین راهرو، نیشتان باز است، مواظب پشه ها باشید!! نوش جانتان خنده هایی که به مستراح رفتن ما می کنید و ایضاً پشه های قورت داده شده.

سوتی های سکسکه با حاجی

حاجی در اتاق را می زند و وارد می شود.

حاجی: پس کو خانوم... (همکار هم اتاقی)

سیمرغ: نیست، نیومده.

حاجی: اومدنو که اومده، صبح سایه شو دیدم.

سیمرغ: حاجی به جان خودم زنگ زده گفته نمیاد، معلوم نیست سایه شو دیدی یا روحشو

حاجی: حالا واسه چی نمیاد. خوابش میومده؟ شاید نشسته تا نصف شب والیبال می دیده.

سیمرغ: مگه دیشب مسابقه بود؟ کجا با کجا؟ (از عالم و آدم بیخبر ماییم )

سکسکه: آره، ایران با آآآ ؟؟؟ ایران با باکو یا کوبا!

حاجی: من دارم میرم بیرون، شیرینی فروشی. کلمپِ پلمپِ چیه از اونا بخرم.

سیمرغ: پلمبیر دیگه!

سیمرغ و سکسکه:

سیمرغ: حاجی میشه صب به صب یه سلام اینجا بکنی

حاجی: چشم

جدیدترین دستاوردهای پژی

برای دیدن نمایشگاه تولیدات تازه و دستاوردهای مهم و حیاتی پژی، از ادامه مطلب دیدن فرمایید.

 

ادامه نوشته

شکموتر از ما

امروز صبح وقتی رسیدیم اداره، مثل اکثر روزها، هنوز دو خنگ و خل دیگر، تشریف فرما نشده بودند.

رفتیم و اول غذای خرگوشها را دادیم و بعد سفره صبحانه را گستراندیم.

یک طالبی هم در یخچال داشتیم که به علت نزدیک شدن ماه مبارک، این هفته باید هر چه داریم را از دم درو کنیم.  لذا طالبی را بریدیم و چیزی اندازه دو سومش را خُرد کردیم و بقیه را گذاشتیم برای روسا و به جهت پاچه خواری

حالا سکسکه رو کرده به رئیسش (دکتر) و می گوید: دکتر براتون یه قاچ طالبی تو یخچال گذاشتم.

دکتر در حالیکه چشمانش از شادی برق می زند: باشه، حالا که دارم میرم جلسه ولی خدا کنه زود تموم بشه بیام بخورمش

اسناد تصویری در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

کل کل دو همکار

همکار هم اتاقی: تلفن دکتر "فلانیان" رو بهم بده!

ما: دکتر فلانی فلانیان؟

- مگه غیر از اون، فلانیان دیگه ای هم داریم؟

ما: بنویس، صفر نهصد و دوازده، دویست و بیست و دو، بیست و سه ...... بقیه شو نمیگم تلافی اینکه مسخره ام کردی

 

ماییم یک عدد سیمرغ لوس و قهر قهروی تلافی کن

استمداد سیمرغی

عاقا کسی کدی، اسکریپتی، دعایی، جادویی، جنبلی چیزی اگه بلده که باهاش بشه جلوی کپی مطالب و علی الخصوص عکسهای وبلاگ رو گرفت، خواهشاً به ما هم بده.

بدجور قفل لازم شدیم!!

فرزاد حسنی+آزاده نامداری

سر ناهار به همهمه میگم: این دو تا هم که بالاخره خبرشون درست بود، با هم ازدواج کردند.

همهمه: آره، دیدم.

همکار هم اتاقی: کی؟

من: فرزاد حسنی.

همکار هم اتاقی (با یه چهره ای که انگار خیلی تعجب کرده و یا حتی ناراحته):  اِ راست میگی؟ کِی؟ با کی؟

من (با این نگرانی که نکنه همکار از فرزاد خوشش میومده و حالا از ازدواجش خیلی ناراحته):  با آزاده نامداری!

همکار: کیه؟

من: همون خانم مجری چادریه!

همکار: نه، فرزاد حسنی کیه؟

من:   

به جان خودم، اولش یه جور پرسید که انگار میشناسه. خب خدا رو شکر، اینجور همکارا هستند که روی سیمرغی مایِ خنگ و خلو سفید می کنند. 

عکسهای عقد را اینجا ببینید 
(خبر از وبلاگ سما جان و از وبلاگ شاید یکی مثل همه برداشته شده است.)

شعر از سر و کولمان می چکد!

وقتی ناهار نداشتیم، سفره خوب گذاشتیم.

گیلاس میلاس و شستیم، توی سبد گذاشتیم.

گوجه خیار آوردیم، نون و پنیر که داشتیم.

همه اونا رو خوردیم، خدا رو شکر گذاشتیم.

توضیح نوشت: عکسها مربوط به روز یکشنبه، نهم تیرماه است. همان روزی که آخر این پست گفته بودیم، ناهار نداریم.

مگس (پشه) کش ما

قابل توجه حسین جان که می گفت: از سوراخهای مگس کشتان، پشه رد نمی شود؟

می بینید که سوراخهایش ریز است و هم می شود با آن مگس کشت هم پشه.

حالا به صداقت ما پی بردی حسین جان، دیدی الکی قُپی نمی آییم و با همین مگس کش، پشه هم می کشیم

مِن بعد یادمان باشد از جنازه قربانیان خود هم عکس بیندازیم، کاری که کاش گل بانو جان هم از پشه بند توصیفی اش می انداخت. واللا

چه زود دوباره چهارشنبه شد!

گرچه چهارشنبه، روزی عزیز است در ایام مستخدمی اما گذر این چنین سریع روزگار، گاهی ملالت بار می شود. بگذریم.

امروز صبح کله سحر، اداره بودیم. اما تا آمدیم در اتاق را باز کنیم، دیدیم پلمپ شده است. گویا دیروز گیج زده ایم و در باز مانده بود. (حالا خوبه ما همیشه وقت رفتن همه اتاقهای امور اداری را چک می کنیم که درش باز نمانده باشد)

خلاصه که رفتیم و در اتاق سکسکه را باز کردیم و کیف و وسایل را آنجا گذاشتیم و توفیق اجباری نصیبمان شد برای پیاده روی صبحگاهی.

در کمال تعجب دیدیم که محوطه گل هم دارد. لذا یک دسته چیدیم و بعد از مدتها، باز هم میزمان گل باران شد.

فرار از رندان

کلید به دست برای رفتن به جایگاه نازنین، در راهرو یکی از دوستان را می بینیم که در دام رندی گرفتار آمده. خوب می دانیم اندکی توقف به بهای گرفتار شدن ما نیز تمام خواهد شد.

یک سلام و یک عبور

می رویم و وقت بازگشت باز هم آن دو، رو به روی جایگاه در حال بحث کردن هستند. چشمان دوست زردآبی شده، حال خرابش را در می یابیم.

- جلسه گذاشتید روبه روی مستراح؟

دوست: می بینی که، آقای ... گرفتارمون کرده!

- آقای ... ولش کن بابا، کاریش داره برو اتاقش، یه ساعته سرپا نگهش داشتی.

دست دوست را می کشیم تا با خود ببریمش. کف دستان اون هم یک کلید است. قدرشناسانه نگاهمان می کند.

اندکی بعد صدای سیفون و عبور رند از راهرو!

 

 یک همچین فراری دهنده ای هستیم، در خدمت دوستان (خالکوبی هم داریم) 

وجه شباهت رادیو هفت و خاطرات یک مستخدم

دیشب یک مصاحبه ای دیدم با آقایان صوفی و ضابطیان که کارگردان و نویسنده و تهیه کننده برنامه رادیو هفت هستند.

راستشو بخواین من خودم این برنامه رو خیلی دوست دارم. البت اونا هم ما رو خیلی دوست دارند  میگید نه! بفرمایید خودتون بخونید * اینجا *

بعله می گفتیم، تو مصاحبه از آقای ضابطیان پرسیده شد که به چه دلیل اسم برنامه رو گذاشتند رادیو هفت؟ (حالا من خودم یه بار دیگه و تو یه مصاحبه دیگه دیده بودم که عین همین سوالو پرسیده بودند) ایشون هم جواب دادند و در ادامه توضیحاتشون گفتند: انتخاب یک اسم برای یک برنامه [یا کتاب یا پروژه] باید به گونه ای باشه که علاوه بر اینکه به اون برنامه کاملاً مرتبطه ولی تا حدودی هم سوال برانگیز باشه و هوشیارانه جای چرایی برای مخاطب بذاره که چرا این اسم؟

 

 

حالا داشته باشید هوش و درایت سیمرغی ما رو که اسم اینجا رو گذاشتیم: خاطرات یک مستخدم.

اینه که هرکی از در این خونه وارد میشه، اول از همه می پرسه: چرا مستخدم؟

بماند که خیلی ها هم تو خماری می مونند و ما رو با یه جارو خاک انداز یا سینی چایی به دست و شاید هم کهنه گردگیری (همان جوراب کهنه) به گردن تصور می کنند.

دستان آرامش خواه سیمرغ، رو به آسمان، بلند شده به دعا

خانواده عزیزی، در همین نزدیکی ها، خیلی خیلی محتاج دعا و انرژی مثبت دم مسیحایی شما دوستان هستند.

جوانشان در لبه پرتگاه مرگ و زندگی، معلق مانده.

دوست ندارم قسمتان بدهم اما

هر چقدر عشق به امام زمان دارید، هر چقدر خداوند بزرگ و متعال را می پرستید، اصلاً هر چقدر اینجا خندیدید و لذت بردید، هر چقدر ما را دوست دارید و هر چقدر خودتون گل و مهربونید، واسه این بنده های خدا دعا کنید و به دعای من آمین بگید:

الها، ربنا به حق جوون برومند امام شهیدان، حضرت علی اکبر، جوون این خانواده رو بهشون ببخش

و به دل بی تاب مادر و پدر و خواهر و برادر و دیگر عزیزانش صبر زینبی عطا کن.

الهی آمین بحق اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

با شرم نوشت: دوست داشتید تو وب خودتونم بذارید تا دوستان بیشتری تو موج مثبت و دعای خیر در حقشون شریک بشن. ممنونم.

رسالت جدید پژی

همکار هم اتاقی صبح می گفت: وووووووووووووواااااااااااای اوخ اوخ، آی خوبه یه روز بیای ببینی یه گوشه گربه بچه گذاشته، بغل وووووووووی آخ آخ آدم یه عالمه بچه گربه ببینه و بچلونه.

ما: I don't know - New! (خدا به دور)

بعد یک همکار دیگر آمده و می گوید: یه کم به این هانی کلسیم بدید، پوکی استخوان نگیره، طفلی هر ماه داره می زاد پنج شیش تا، اونم دست تنها، بی سر و همسر!

ما: عصبانی (نه بابا، امگا۳ نمیخواد؟)

آبدارچی اون یکی راهرو: کارتن مارتن داری، یه سایه بون درست کنم بذارم روی لونه خرگوشا، بچه هاشونو آفتاب نسوزونه؟

ما:  (میخوای ضدآفتاب بخرم باسشون، با خیال راحت حموم آفتاب بگیرن)

 

نتیجه: منبعد پژی رو زایشگاه صدا کردیم بدونید باسه چی بوده.

خرگوشها، گربه ها، مارها و .... : حسن آقا، مام خیلی متچکریم

قمه دارها: امروز ناهار نداریم، نون نداریم، حوصله نداریم، خیلی بی وفایی حسن، داشتیم؟؟؟

طبق درخواست همهمه جان (در باکس نظرات ببینیدش) عکس ناهار اینجاست.

وحشت از هیتلرزاسیون شدن

بسم الله الرحمن الرحیم

با صد هزار قل هو الله احد

خواستید بخندید بکلیکید اینجا

 

عاقا ما بی گوناهیم، همش تخسیر ستاره سادات بود خو

التماسهای یک عدد سیمرغ به مسئول هیتلرینگ

چند عکس

آدم که خواهر عکاس داشته باشد، نون عکسش داخل روغن است.

بفرمایید عکاسخانه خواهر جان، با کلیدتان در دست

 

ادامه نوشته

غذای بادمجونی

یک روزی، همین چند هفته پیش، مادر سکسکه جان برایمان ناهار کشک بادمجان داده بود. زیر آلاچیق مشغول خوردن بودیم که ترنم عزیز با مادر آمدند و ما هم به ایشان بفرما زدیم.

مادر از ترنم پرسید: تری اسم این غذا چیه؟

ترنم هم با سادگی و بی ریایی گفت: کفش بادمجون!!

 

خب حالا برای دیدن ناهار امروز بفرمایید ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

چهارشنبه عزیز و نگاهی به گذشته

چهارشنبه عزیز، با بچه ها رفتیم سینما. از اولش که بخوام تعریف کنم، باید برگردیم به آخر وقت اداری و هوسی که به کله مون زد واسه بیرون رفتم قمه داری.

بیاین ادامه مطلب لطفاً

ادامه نوشته

رویداد هفته

با تشکر از دوستانی که به دلیل معده درد روز یکشنبه اینجانب، ابراز نگرانی نموده و احوالپرسی و لطف و عشقولانه و اینا از خودشون در وَکردند  و نظر به ادامه نگرانی دوستان گلی همچون مریم عزیزم شما را به ادامه مطلب دعوت می کنیم.

لطفاً کلید همراهتون باشه

ادامه نوشته

غزلی از نور

امروز تولد دوست عزیزمون غزله.

غزل جان همه روزهات روشن و تولدت مبارک

کوله پشتی (یه جورایی شوخی با مسافر)

در ادامه همون شوخی بازی که اینجا گفتیم  به عرضتون می رسونم که این خانوم مسافر، بدجور پُز کوله پشتیشو میداد، این شد که ما رفتیم و باسه این ضعیفه دومیمون (همهم ) یه دونه کوله خریدیدم  این شـِلکی

تا شوما باشین به مردونگی سیمرغی ما چی؟ شک!! نکنید.  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد 

بیر دانه سرمه ایشم باسه خودمون سُلفیدیم

عسک مسکشو فعلنه نَی ریم. مهمَم نیس. همین شِـلکیه، منتها رنگش مردونه اس. سورمه مورمه ای

بعداً عکس نوشت:

اینم عسک همون کوله ما

ناهار فوتوی روز یکشنبه

طبق ناهار نوشت این پست قول عکسها را داده بودم، پس با کلید دوم در اتاق ادامه مطلبو باز کنید لطفاً

 

ادامه نوشته

همش تخسیر مورفی است

در این پست گفتیم که قرار است یک مولودی برویم آن هم ساعت دو، دو و نیم، نشان به آن نشان که ساعت چهار تازه از اداره راه افتادیم، خب تعجبی نیست، مدیر برنامه سکسکه جان بودند

حالا دلایل این تأخیر را در این میز ؟؟؟ (گرد یا مربع یا نتی) با هم بررسی و کمی هم غیبت ز-ب را می کنیم.

روز یکشنبه قرار بود از شرکتی که برخی نرم افزارهای اداری نظیر سیستم حضور غیاب ما را پشتیبانی می کند، فردی برای به روز رسانی بیاید آن هم صبح. ولی طبق همان قوانین مورفی جان  وی رأس ساعت دو یعنی درست زمانیکه ما می خواستیم به مولودی برویم، آمدند. آن هم در معیت ز-ب 

خب این ز-ب که هیچوقت سلام نمی کند، آن آقا هم چون غریب بود و جو را سنگین دید، فقط یک سلام آرام کرد و دو نفری میز و سیستم سکسکه را قرق کردند، در سکوت و اخم کامل اون وقت. حالا سکسکه با اعصاب به هم ریخته از هم تأخیر و هم ز-ب حرص می خورد و دم بر نمی آورد.

آخرش ما (من و همهمه) کیف بر دوش و حاضر شده برای رفتن، رفتیم دفتر آنها و روی مبلها ولو شدیم و شروع کردیم به تیکه انداختن و مسخره بازی. (مدیونید فکر کنید برای خرد کردن اعصاب ز-ب)

در این میان گاهی هم به آن آقا اشاره می کردیم که یالا زودتر که ز-ب کاسه صبرش لبریز شد و تحمل جمع بذله گوی ما برایش ناممکن، وجود شریفش!!! را از اتاق ما کم کرد و ما ماندیم و آن مهندس. حالا تیکه ننداز و شوخ طبعی نکن پس کی بکن.

آخر سر مهندس هم با ما رفیق شد  و با خنده گفت: برید برید که خیلی مولودی لازم شدید، برای غیبتهایی که کردید از درگاه خدا طلب مغفرت کنید. واسه ما هم شکلات بیارید.

این شد که رأس ساعت ۴ از اداره زدیم بیرون و خدا پدر سکسکه را سالم و شاد نگه دارد که شد سرویس اختصاصی مولودی و ما را به موقع رساند.

انگ دیوونگی به ما نزنن خوبه

یکی از دوستان آمده و روبه روی ما نشسته و در حال گپیدن با همکار هم اتاقی است و ما در حال تأیید نظرات محبت بار شما دوستانیم، که ناگهان برگشته می گوید: سیمرغ!! واسه چی می خندی؟

ما: ها؟  چی؟ هیچی!!

همکار هم اتاقی به دادمان می رسد: هرکی با من هم نشین بشه، خل و چل میشه!

ما:

یک خبر ...

سلام، چون خبر بی ناموسی است، لطفاً تشریف بیارید اتاق خلوت

هر کی دوست داشت البته

 

ادامه نوشته

ناز قدمهایش

گفتم که خدا بابت نجاتی بفرست

تلخی ذائقه را شاخه نباتی بفرست

می رسد با علم سبز امامت بر دوش

از چه خاموش نشستی، صلواتی بفرست

بدآموزیهای قمه داری

دوستان کارمند یاد بگیرند:

امروز قرار است انشاءالله یک مولودی برویم.

همهمه: کی می ریم؟

سیمرغ: ساعت دو، دو و نیم.

همهمه: باشه پس من برم به رئیسم بگم بیام.

سکسکه: بهش بگو دو می ری تا هم پر رو نشه هم وقتی دید نیم ساعت دیرتر رفتی خوشحال شه.

 

یه همچین رئیس به .... هم حساب نکنی هستند اینا

 

ناهار نوشت:

امروز سیمرغ معده درد داشت و طبق برنامه، ناهار حاضری داشتیم که سیمرغ حاضرش نکرده بود. اینچنین بود که وقتی همکار هم اتاقی به یک ضیافت دوستانه دعوت شد، ناهار خود را به ما داد (خورشت بامیه) و سکسکه هم گوجه خیار خورد کرد و با یک پیاله ماست و یک تکه نان از صبح مانده، ناهار امروز ختم به شکم شد.

ما که حس و حالش را نداشتیم اما همهمه یه عکسهایی انداخت و اگر عکسهای از آب گذشته سالم به ما برسد، می گذاریم دوستان هم ببینند.

عکسها رسید. کلیک کنید اینجا

سرعت حاجی

حاجی در اتاق را باز کرده و می پرسد: کجاست خانوم ... (همکار هم اتاقی)؟

جواب می دهم: همین دور و برها.

می گوید: ساعت ۸ به من زنگ زده، حالا اومدم ببینم چیکارم داشته.

ساعت را که نگاه می کنم، خودش ادامه می دهد: چقدرم تأخیر داریم ما، الان ده و نیمه!!

دعوتـش می کنم به نشـستن تا همکار هم اتاقی بیایـد. خـودش می گویـد: ای بابا، الان میایم اینجا می شینیم یه چیزی میگیم تو هم زود می ری و تو وب می نویسی!

یادمان می آورد که بیاییم و اینجا بنویسیم.

موقع رفتن می خندد و می گوید: من هیچی نگفتم، پس سوژه ای نداری که بنویسی!

برای حاجی نوشت:
حاجی جان، سیمرغو که خوب می شناسی، از کاهم کوه می سازه، شما همون صب به صب یه سلام خشک و خالیم به ما کنی، سوژه کار و کاسبی اینجامون دستمون میاد.  زنده باشید.

پول که نمیده

ساعت ده دقیقه به پنج زنگ زده و میگه: حاضر باش، ساعت سه بریم.

ما رو بگی:  بعد  بعد

- نخند، منظورم اینه که پنج بریم.

- باشه ساقی جان، همون ساعت سه که گفتی می ریم.

 

نتیجه: ساقی که پول نمیده اینجوریم گیج میزنه. بریم که ساعت شد پنج، همون سه ساقی

تولد عشقم

مهربانم، عشقم، عزیزترین عزیزم

تولدت مبارک

 

بنابه اخطار همهمه جان، ادامه مطلب رمزدار شد. رمز همان کلید عکسها (رمز دوم) است.

 

ادامه نوشته

خوابگذار اعظم

تازگیهای خواب دیدنهای همهمه جات، حکایتی شده برای خود.

اول خود همهمه که دیشب خواب سه عدد گاو را دیده.   البت تا اینجای کار مشکلی نیست، فقط در خواب حس کرده که آن گاوها، خودمان (سه قمه دار) هستیم!  

دوم مادر جانِ همهمه، هشت سال پیش و در چنین روزهایی!!!  خواب زلزله دیده بود که خب تعبیرش شد همان زلزله هشت ریش + تری!!!

آن وقت، باز هم چند شب پیش، خواب یک خورشید پر رنگ و قرمز را دیده که تابش سوزانی نداشته است. Emoticons

تعبیرش را هم پرسیده که می شد: پادشاهی که رعیت پرور است و از قـِبـَل اون مردم به آرامش و آسایش می رسند.

حالا برای اینکه خدا همه تعابیر و خوابها را ختم به خیر کند، شما هم یک صلواتی بفرستید.