حاجی در اتاق را می زند و وارد می شود.

حاجی: پس کو خانوم... (همکار هم اتاقی)

سیمرغ: نیست، نیومده.

حاجی: اومدنو که اومده، صبح سایه شو دیدم.

سیمرغ: حاجی به جان خودم زنگ زده گفته نمیاد، معلوم نیست سایه شو دیدی یا روحشو

حاجی: حالا واسه چی نمیاد. خوابش میومده؟ شاید نشسته تا نصف شب والیبال می دیده.

سیمرغ: مگه دیشب مسابقه بود؟ کجا با کجا؟ (از عالم و آدم بیخبر ماییم )

سکسکه: آره، ایران با آآآ ؟؟؟ ایران با باکو یا کوبا!

حاجی: من دارم میرم بیرون، شیرینی فروشی. کلمپِ پلمپِ چیه از اونا بخرم.

سیمرغ: پلمبیر دیگه!

سیمرغ و سکسکه:

سیمرغ: حاجی میشه صب به صب یه سلام اینجا بکنی

حاجی: چشم