خر در چمن

امروز را گیر داده ایم به سکسکه، بدجور

خرگوشهای پژی را که یادتان هست، همانها که به تازگی و با کنده شدن بوته های حیاط میانی، بی خانمان شده اند. پدر پدرسوخته شان، فتحعلی شاه منش است، به جای آنکه به فکر ۱۵ سر عائله خود باشد، هر روز یک خررُخ جدید به حرمسرای خود اضافه می کند. تازگیها شنیدیم یک خرگوش دیگر برایش آورده اند که فسقلی و زشت رو است. بگذریم.

قرار است حیاط مذکور، تا چند وقت دیگر، چمن کاری شود.

سکسکه رفته اتاق رئیسش و جدی می گوید: میخوان به جای بوته ها تو این حیاط، علف بکارند!!!

 

پ ن: همین الان به سکسکه گفتیم که آبرویت را در وب بردیم. بی غیرت عین خیالش هم نیست. مثل همیشه می خندد و می گوید: چی، باز کـِر ِم زدم؟

 

نظر خود سکسکه در باره این مطلب:

شنبه 31 فروردین1392 ساعت: 14:56 توسط:سکسکه
حالا این که چیزی نیست تازه جلوی مسئول فضای سبز نیز گفتم علف ایشان نیز یادآوری کردند برای این چمنها کلی هزینه شده است شما به این راحتی می گویید علف
پاسخ: سیمرغ:
آفرین به این شجاعتت در اعتراف سکسکه عزیزم. ]

خب وقت خوردن، کی حواسش به چیزی که میگه هست؟

سه قمه دار، در حال خوردن دسته جمعی ناهار، پشت میز سیمرغ بدبختند که آقایی برای انجام کار اداری داخل می آید و به سمت میز هم کار هم اتاقی می رود. (چرا بدبخت؟ خب گفته بودم که آن دو قمه دار دیگر بعد از خوردن، عین کش تنبان کوتاه، در می روند و جمع کردن و نظافت و شستشوی ظرفها با همان سیمرغ بدبخت است)

آن آقا، پس از انجام کار خود و در حال خروج، از کنار میز ما که رد می شود، چون بد موقع آمده عذرخواهی می کند و می گوید: ببخشید.

سکسکه، با دهان پر جوابش را می دهد: نوش جان!

سپندی گو بر آتش نِه، نَه، گوسپندی بر آتش نِه

با عرض پوزش، از آنجا که این خاطره در چارچوب ادب و نزاکت جا نمی گیرد، لذا رمزدار نوشته شده است.

ادامه نوشته

ساقیسم

آدم، به ده برابر حقوقش تا آخر ماه نیاز مبرم و فوری داشته باشد، تا آخر ماه ۳ روز بیشتر باقی نباشد، آن ماه، فروردین باشد و همه دستشان خالی و دهانشان باز، حقوق را هم که همیشه همین روزها می گرفتی، اعلام کنند که تا یک هفته آتی خبری از آن نخواهد بود، همان آدم، روز قبلش به او اطلاع دهند که مابه التفاوت هزینه یک امر خیر که پارسال ۳.۵ میلیون بوده امسال شده ۱۰.۵ (دقیقاً سه برابر و تازه این یک امر خیر کاملاً در انحصار دولت است و همه چیزش را دولت محترم برنامه ریزی، اجرا و سیاستگذاری می کند) و حقوق او، شاید حداکثر ۲۰ تا ۲۵ درصد افزایش یابد، آنوقت این آدم به طور ناگهانی و بدون هیچ زمینه قبلی، ارثی و فامیلی، به مرضی دچار می شود به نام: نوستالژی آکوستیک ساقیسم انفاکتوس. که دانشمندان اعلام کرده اند، مسری نیست، شاخه های فراوانی دارد و به شدت فراگیر و خطرناک است. پس لطفاً مواظب خودتان باشید.

آی خوشمان می آید، همین امروز بریزند پژی و یک راست بروند اتاق ساقی و او را به جرم "ساقی" بودن بگیرند و دستبند زده ببرند. آی خوشمان می آید هر چه مواد در این پژی است را در جیب یا کیف ساقی پیدا کنند. آی خوشمان می آید، بعد از بردن ساقی، دیگر هیچ کسی نباشد که حقوق ما را بدهد و ما به کارتن خوابی و گدایی در خیابان بیفتیم. آی خوشمان می آید، مثل سگ، از روزگارمان سیر شویم و قاه قاه با ملت، دورهمی بخندیم. آی خوشمان می آید، بیایند و به جرم این خزعبلات گفتن، ما را اخراج کنند یا اصلاً هم اخراج شویم و هم بگیرندمان و ببرند جایی پیش ساقی. آی خوشمان می آید، آنجا با هم ک.ر.ا.ک.ی شویم، بو بگیریم و همه جایمان کرم بگذارد. آی خوشمان می آید، برق برود و هرچه تایپیدیم، بپرد. آی خوشمان می آید، الان همه همکاران بیایند اتاق ما و سرمان فریاد بکشند: چرا حکمهای ما رو نمی زنی، تنبلِ علافِ مرفهِ بی درد! آی خوشمان می آید، همین الان اعلام کنند که ضریب حقوق سال ۹۲ باز هم تغییر کرده و شده یک عدد نیم رقمی. آی خوشمان می آید......

آری دوستان، همه آنهایی که در بالا مشاهده کردید، علائم همان مرضی است که گفتم. تنها راه درمانش هم تاکنون ساقی عزیز کشف کرده: اینکه آسمان سوراخ شود و یک قلمبه پول در دامنتان بیفتد.

به افتخار این ساقی عزیز که خود نقش عمده ای در ایجاد این بیماری و تنها کاشف درمان آن نیز هست، به اختصار نامش را گذاشته اند: ساقیسم

 پ ن: شما راه درمان دیگری نمی شناسید؟

پ ن ۲: با تشکر از همهمه عزیزم که همه پس اندازش را در طَـبَق اخلاصِ دوستی گذاشت. میبوسمت همهمه جان و کلی تشکر. خدایا بابت این دوستان خنگ و خل و مهربان از تو ممنونم.

شمیم عشق

سوسول مامانی ها، فوفول نمکی ها و حساس مزاج ها، لطفاً به ادامه مطلب نروند.
ادامه نوشته

همه چیز دان

پژی، این روزها شاهد روییدن و باز شدن دوباره گلهای محوطه خود است. از جمله اولین گلها، درختچه های اقاقیا و گلهای توپی سفیدی است (نامشان را نمی دانم) که در گوشه و کنار حیاط پژی، خودنمایی می کنند.

سیمرغ هم که عاشق گل و گیاه، از شروع فصل گل دهی تا پایان آن، همه هفته، یک دسته از زیباترین گلها را چیده و بر روی میز کاری می گذارد تا هم خود، حظ آن را ببرد و هم مراجعه کنندگان.

امروز هم رفت و یک دسته بزرگ از این گلهای توپی سفید به انضمام چهار شاخه گل بنفش تیره که اندکی شبیه لاله واژگون است و لابه لای شمشادها می روید (که آن را هم نامش را نمی داند) چید و روی میز خود گذاشت.

از هم کار هم اتاقی، همو که در پست رمزدار پیشین ذکر خیرش رفت، می پرسیم: اسم این گلا رو می دونی چیه؟

نگاهی عاقل اندر سفیه انداخته و می گوید: این سفیدا یا بنفشا؟

با نگاهمان که "ای وَل" از آن می چکد، نگاهش می کنیم. همکار همه چیز دان ما جواب می دهد: هر دو تا شو نمی دونم!

 

پ ن: سوسن خانم پژی آمد اتاقمان و گلها را نشانش دادم. نام هر دوی آنها را می دانست. سفیدها، بداغی هستند و بنفشها، تاج الملوک
به افتخار سوسن خانم، دست و جیغ و هورااااااااااااااااااااااااااا

 

پ ن۲: حسین عزیز لطف کرده و مطالبی درخصوص گلهای بداغی و تاج الملوک برایمان پیدا کرده که در لینکهای زیر می توانید مشاهده کنید. ممنونم حسین جان.

http://hbalal.mihanblog.com/post/14

http://nargil.ir/plant/houseplants.aspx?pid=337

یک نمونه از گلهایی که پارسال روی میز سیمرغ بود

سفیدها: بداغی، بنفشها: گل خیار و زردها: گل آبشار هستند.

دل سیمرغ گرفته

یک خواننده جگر طلایی نداریم که بیاید و به ما بگوید:  سیمرغ جان، لطفاً رمز

ما هم خودمان را به آن راه بزنیم و بگوییم:  شرمنده، نمی دهیم.

آه خدا...........

قطعش کردیم رفت

اصطلاحات و واژه هایی در کارهای روزمره اداری وجود دارد که گاهی اوقات، مستخدمین، برای تمسخر و ایجاد طنز، آنها را با اعرابهای نادرست و یا واژگان شبیه به آنها ادا می کنند. نظیر واژه "ظـَهر" به معنای "پشت" که مثلاً گفته می شود: "مطالب مندرج در ظَهر این حکم یا نامه" را "ظـُهر" تلفظ می کنیم و یا  

 

با عرض پوزش، از آنجا که این خاطره در چارچوب ادب و نزاکت جا نمی گیرد، لذا رمزدار نوشته شده است.

 

ادامه نوشته

شرح حکمها از کجا می آیند

با همکار هم اتاقی در حال تبادل فکر و نظر در مورد نحوه نگارش شرح حکمی هستیم و از سویی دیگر شدیداً نیازمند رفتن به یک جایگاه نازنینیم که قبلاً ذکر خیرش رفته است.

کلید به دست، گیج و منگ به همکار می نگریم که متوجه وخامت اوضاع شده و می گوید: برو، برو اما اونجا که هستی به این شرح حکمه هم فکر کن.

از جایگاه نازنین بیرون می آییم در حالیکه یک متن توپ، در مورد شرح حکم مذکور، در مخیله مان شکل گرفته است.

 

پ ن: قدیمیها راست می گفتند بهترین جا برای فکر کردن...

خدایا کرمت را شکر

آن سوی پنجره توری پوش کارگزینی پژی که به حیاط مملو از خرگوش کن فیکون شده باز می شود، گربه خاکستری با چشمهای دانه انگوری نشسته، خود را به توری می مالد و میو میو می کند.

این همکار هم اتاقی هم که عشق جک و جونور علی الخصوص گربه ها را دارد، غمباد گرفته که چرا همه گوشتهای غذایش را خورده و دیگر چیزی ندارد که به گربه بدهد. درعوض نشسته و کلی قربان صدقه اش می رود.  ۱۶ خرگوش کم نبود، این یکی هم اضافه شد.

اما به جان شما نباشد، به جان خودمان، صحنه جالبی بود و جالبترش صدای میو میویی که در اتاق پیچیده.

خدایا شکرت که ما ناهارمان را زودتر خورده بودیم.

 

پ ن: راستی گربه ها می توانند خرگوش بخورند؟  خرگوش های با سن زیر یک هفته هم داریم ها.

یک همچین بی رحمی هستیم ما

کارآگاه سیمرغ

سینی آبدارخانه ما، از قبل از تعطیلات عید، مفقود شده است. بعداً یک سینی دیگر، جایگزین آن شد که به تازگی آن هم به سرقت رفته است.

سیمرغ همین جا اعلام می کند که با زبان خوش، این شکلی  بروید و سینی مان را بیاورید وگرنه خود دست به کار شده و کار تجسس و جستجوی اتاق به اتاق را برعهده خواهد گرفت. پس از پیدا شدن مورد سرقتی، سارق به اشد مجازات (نگرفتن اضافه حقوق سال ۹۲ و حتی اخراج) خواهد رسید.

ما طاقت ناراحتی آبدارچی نازنینمان را نداریم

 

پ ن: کل بوته های حیاط کوچک را کنده اند و خرگوشهایمان آلاخان والاخان و بی خانه شده اند. خدایا این همه غم را تاب ندارد سیمرغ

یک همچین دلرحمی هستیم ما

لکه ننگ فقر

پَرپَرک سر میز ناهار ما آمده و چشمانش از بشقابهای مملو از جوجه چینی و مخلفات گرد شده، می گوید: «شما اینقدر ولخرجی می کنید، معده تون بد عادت میشه، دیگه نمی تونید فقط سوپ بخوریدها. از من به شما نصیحت، یه روزایی اون وسطا سوپ بگیرید، عادت از سر معده تون نیفته»

حالا ما یک زمانی نداشتیم و مجبور بودیم ناهارها سوپ بخوریم. آخر این درست است که بعضی ها بیایند و فقر گذشته ما را به فرق سرمان بکوبند.

جهت نابینایی چشم و سوزش دیگر اعضای بعضی ها، ما نه تنها ناهار را کامل میل کردیم، بلکه یک جعبه گز آردی توپ هم رسیده که می خواهیم چای بعدازظهر را با آن نوش جان کنیم. ایـــــــــــنـه

پ ن: زودی هم رفتیم و ظرفهای ناهار را شستیم تا بار دیگر معاون محبوب القلوب پژی نیاید و ایراد بگیرد که چرا دو ساعت از ناهار گذشته و شما هنوز ظرفهای کثیفتان روی میز تلنبار است.

سوتستانی به نام پژی

به جان شما نباشد به جان خودمان، همه این سوتی ها در همین نیم ساعت پیش، مابین مراسم ناهارخوران تا قدم زنان اتفاق افتاده و علیرغم "ننویسی ننویسی" گفتن همکاران، ما الساعه در خدمتیم تا برای شما بنویسیم. (از قدیم گفته اند هرچه را منع کنی، بدتر می شود)

۱- با همهمه و سکسکه برای پیاده روی رفتیم و چون حالش را نداشتیم، در اولین سایه سار درختی که زمین پایش، مفروش از چمن است، ولو شدیم. همان زمان، تعداد دیگری از همکاران هم رسیدند و به زور از ما عکس یادگاری گرفتند. (به مرگ خودمان هم قسم دهید عکسها را اینجا نمی گذاریم) خب حالا حتماً می پرسید: سوتی اش کجا بود؟ عرض می کنم. همان همکار پر سوتی ما که دیروز لپهایش گل انداخته بود اینجوری  آمده نزدیکیهای زمین چمن، ابتدا کفشهایش را در آورده و سپس وارد می شود. نه که فکر کنید برای گرفتن انرژی از زمین این کار را کرده، نه جانم، به خیالش، وارد منزل مفروش شده است.

۲- همهمه، لاک آبی رنگی زده که در اصل رنگش آبی اقیانوسی یا همان سبزآبی است. (البته ۹۰ درصد رنگ آن آبی است.) به او می گویند: تو که تیپ سبز پوشیدی چرا لاک آبی زدی؟ شاکی شده و تأکید می کند که لاکش سبز است، آن هم سبز مغز پسته ای! پَرپَرک (یکی از همکاران) در جا می گوید: آخی، اونقده پسته نخوردی که رنگش یادت رفته!     راست می گوید.

۳- بحث: "ننویس ننویس" و "سوتی دست سیمرغ ندهید" بچه ها گرم است که ساقی جان، دست به کمر می گوید: نری اینها رو بنویسی ها! ما هم چشمی گفته و اضافه می کنیم: دیدی که هرچی گفتی گوش دادیم و آن سوتی ها را ننوشتیم. آخر ما از تو خیلی حساب می بریم. ساقی با خنده می گوید: از من می ترسی؟

ما: مثل سگ!

تا یادمان نرفته بگویم، زمین چمن اندکی نم داشت اما آنهایی که دیروز سه شلوار پوشیده بودند، امروز هم دو تا تنشان بود و نم چمن نگرفته شان. این هم محض خاطر آنهایی که بر این دوست نازنین ما خرده می گیرند.

پ ن: دوستان، سوتی ها بیشتر و بزرگتر از موارد ذکر شده است. ما در این دفتر مجال گفتن همه را نداریم و برخی را هم نمی توانیم بنویسیم.

قابل توجه همهمه عزیز، سبز مغز پسته ای به این می گویند:

لپهای گل انداخته

هر لپی که گل می اندازد، نشان عشق یا نشاط نیست، ممکن است صاحب لپان گلی، زیاده از حد، لباس پوشیده باشد. نظیر این همکار گرامی ما.

همین امروز برابر با ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ آمده اتاقمان و با افتخار لایه های زیرین البسه اش را نشانمان می دهد. (توضیح: همکار مذکور خانم است، نگران نباشید)

به جان ما نباشد به جان شما، سه عدد شلوار پوشیده بود و دو عدد تیشرت و یک مانتو تقریباً کلفت آستردار، لپهایش هم گل انداخته بود آنچنان. ما را هم قسم داد اینجا چغولیش را نکنیم و اگر هم کردیم، نامش را نیاوریم.

حالا خود حدس بزنید چه کسی بوده؟

رو در بایسی

رفتیم و یک لیوان چای برای خود ریختیم. از جلوی اتاق سکسکه که رد می شویم، گردن می کشد و چای به دست می بینتمان. ناچار می شویم برویم و برای او هم چای بریزیم.

این یکی چای دومی را همکار هم اتاقی می بیند و با خوشحالی می پرسد: واسه من چای ریختی؟

دوباره راهی آبدارخانه می شویم و سومی را برای او می ریزیم. آبدارچی، با تعجب نگاهمان می کند. یعنی که "آخه چندبار میای و چای می بری"

زیر لب می گوییم: امان از وقتی که آدم تو رودروایسی گیر کنه، مجبوره واسه کل استادیوم چایی ببره.

 

پ ن: ناهار، عدس پلو خوردیم همراه ماست و سبزی، بعدش هم رفتیم و در چمنهای زمین فوتبال، پابرهنه قدم زدیم. بوی علف می دهیمــــ

زنگ، جوراب، ناهار

سه مطلب در یک مطلب

۱- سکسکه طبقه بالا بوده که صدای زنگ موبایلی به گوشش می رسد. با خود می گوید:" چه آدم بیشعوری، زنگ موبایلش اینقدر بلنده". موبایل ممتد ادامه می دهد. سکسکه عصبانی به اتاقش بر می گردد و در حالیکه زیر لب غر می زند: "چه زنگ زاغارتی هم داره لامذهب" مشاهده می کند که منبع صوتی مذکور، موبایل خودش بوده!

۲- به خدا خسته شدیم بس که به هر که از در اتاقمان آمد، توضیح دادیم. لذا یکبار دیگر و برای همیشه در اینجا می نویسیم که ای ملت، این یک لنگه جورابی به رنگ صورتی، که پشت سر ما، در جالباسی، آویزان است، روزی جوراب بوده که چون کشش شل شده کارایی خود را به عنوان جوراب از دست داده است. اما از آنجا که جنسش نخی است و جان می دهد برای گردگیری، به عنوان دستمال گردگیری میز اداری از آن استفاده می کنیم. حالا هم بعد از تمیزکاری امروز، شسته ایمش و آویزان است تا خشک شود. والا!

۳- همهمه و سکسکه، شدید اللحن، تأکید کرده اند که بنویسم، امروز را ناهار لوبیا پلو خورده ایم. به نقل از همهمه: "بنویس فکر نکنن ما همش سوپ می خوریم." اضافه می کنم لوبیا پلو، را مادر همهمه جان فرستاده و بسیار هم خوشمزه بود. مقدارش هم آنقدر هم زیاد بود که وقتی من و همهمه دست از خوردن کشیدیدم و سکسکه شکمو با ظرف غذا تنها ماند، سرمان داد زد که: "بچه ها، چرا همه تون کشیدید کنار، بابا منم آدمم دیگه"

پ ن: بعد از خوردن ناهاری که ذکرش رفت و در هوای آفتابی و پر گل و سبزه پژی، پیاده روی می چسبد.

دست رشته: پ ن مطلب قبلی

خواستیم این مطلب را به عنوان پ ن ۲ مطلب قبلی بیاوریم اما دیدیم طولانی می شود، لذا آن را در یک مطلب جدید آوردیم.

مراسم توزیع جوائز یا تقدیرنامه را دیده اید؟ یک عده از سران گرامی، آن بالا و در کنار هم به صف می شوند و افراد، یک به یک می روند بالا و جائزه خود را تحویل می گیرند. هر بار هم جائزه را به یکی از آن گرامیان می دهند جهت تحویل، تا بدین ترتیب همه آن بزرگان در امر خطیرِ دادن، سهیم باشند.

حکایت افزایش حقوق مستخدمین شریف دولت هم به همین مراسم توزیع جوائز می ماند. بدین صورت که هر ساله، یکی از بزرگان دولتی، وظیفه ابلاغ این مهم را بر عهده می گیرد. سالها قبل که سازمان طلایی مدیریت هنوز پابرجا بود، این ابلاغ از سوی این عزیزان صورت می گرفت. پس از آن و در دو سال گذشته (پیارسال) معاونت توسعه مدیریت و سرمایه انسانی، افزایشها را اعلام و ابلاغ نمود.

پارسال، معاونت برنامه ریزی و نظارت راهبردی، زحمت ابلاغ را کشید و امسال هم که تا همین الان، استانداریهای معزز، خبر خوش را اعلام نموده اند.

حالا باز هم خدا خیرشان بدهد که سر این مطلب به جان هم نمی افتند و خودشان بین خودشان، موضوع را حل و نوبت بندی کرده اند. وگرنه معلوم نبود تا چند ماه دیگر، مصوبه افزایشها گذارش به ادارات برسد و نسیم خوش و روح بخش آن، جان تفتیده مستخدمین را نوازش کند.

پ ن: راستی سیمرغتان نمی داند که با این افزایش حقوق و اضافه پول ناشی از آن چه بکند؟! شما اگر پیشنهادی در این زمینه دارید لطفاً در این دفتر به اشتراک بگذارید و از این بلاتکلیفی و سردرگمی نجاتش دهید. گفته باشم ها این سیمرغ از پیشنهادهای نظیر خرید ملک یا ماشین با مبالغ زیر صدمیلیون، به شدت عصبانی می شود و برایش افت دارد.

عجب سیستم حسود و بخیلی داریم ما

ضرایب حقوقی سال ۹۲ اعلام شد، آن هم نه یک بار بلکه دو بار و در کمال تعجب کلیه مستخدمین شریف، برخلاف روال گذشته (که معمولاً در اواخر اردیبهشت یا خرداد اعلام می شد) در فروردین ماه. البت ما زیاد چشممان آب نمی خورد زیرا که بلافاصله دستور آمده: فعلاً هیچ دستگاهی حکم نزند. ضمناً با تورم صد و اندی درصدی که به طور رسمی ۴۰ و اندی درصد اعلام شده، افزایش حقوق ۲۰ تا ۲۵ درصدی نه ذوقی دارد و نه دلخوشی. اما سالهای مستخدمی به ما آموخته که شکر گذار همین آب باریکه با برکت باشیم.

حالا عرضمان این است که ما پیش دستی کردیم و خواستیم تا قبل از آنکه چوب بالای سرمان بیاید که "یالا زود حکما رو بزنید" خودمان جلو جلو احکام را آماده کنیم تا به وقت ختم شدن غائله و به تصمیم نهایی رسیدن بزرگان و اعلام رسمی افزایش حقوق، فقط چاپ نهایی را انجام دهیم. همان سالهای مستخدمی چیز دیگری که به ما آموخته این است که کار ِ کرده، پشیمانی ندارد.

اما حالا که دولت محترم و مجلس مکرم، لطف نموده اند و ضریب را ۴ رقمی گفته اند، این شاه قلی که نه، این کلم اوغلی ما (همان سیستم پرسنلی صدور احکام) شده کاسه داغتر از آش و در قسمت تعیین ضرائب سالانه، فقط اعداد سه رقمی را می پذیرد. عجب گیری کرده ایم ها. شاه بخشیده و ما فعلاً اندر خم راضی نمودن یک سیستم تنگ نظریمــــــــ

 

پ ن: از دوستانی که محض خنده محض به این دفتر سر می زنند، ضمن تشکر، عذرخواهی می نماییم. گاهی خاطرات مستخدمها اینگونه گریه دار است دیگر.

چی صدا کنم تو رو؟

همکاری داریم به نام : مسعود رضایی (البته یک چیزی شبیه این) همکار هم اتاقی روزی به ایشان زنگ زده و خطاب قرارشان دادند: آقای مسعودی؟! به ناگاه خود متوجه اشتباهش شده و تصحیح می کنند: ببخشید، آقا مسعود         نه، آقا رضا؟!           و با شلیک خنده خود و ما مکالمه به پایان می رسد.

سالی که نیکوست از ناهارش پیداست

خدمت همه دوستان گرامی عرض کنم که قمه داران، برای ناهار امروز، یک بشقاب برنج سفید به انضمام یک مشت سیب زمینی سرخ کرده و دو کاسه ماست، میل نمودند. حالا خودتان حساب کنید وضع تا آخر سال ما را.

کرم بمال

پیش نوشت: مدتها پیش، سکسکه از خانه مادر بزرگ مهربانشان یک قوطی کرم آورد و در کشوی میز ما جا داد تا مثلاً ما از آن بهره مند شویم. اما به مثابه حکایت "به نام ما و به کام او" از آن پس، بعد از هر زیارت خلیفه (دستشویی) به زیارت ما نیز می آید این سکسکه، بهر مالیدن کرم.

همین چند دقیقه پیش هم آمد جهت همان مالیدن که گفتم. از آنجا که سیمرغتان بسیار در حمایت کائنات است، کرمی که بر داشته بود، زیاد آمد و به ناچار زیادی اش را به دستهای ما مالید. ما نیز چونان بزرگان ندیمه دار، دستان خود را دراز کردیم تا او کرم را به همه جای دستان مبارک بمالد و نوازشمان کند. آی حال داد جان شما.

یه همچین سکسکه ای داریم ما

پی نوشت: دوستان روابط عمومی دعوتمان کرده اند تا با سفره هفت سین پژی، عکسهای اختصاصی به یادگار بیندازیم. (عکسهای عمومی اش را صبح انداختیم). حالا شاید، شاید و اگر خوب شد، شاید به زودی عکسهای سه قمه دار را در این دفتر، مشاهده کنید.

گفتم شاید...

سلامی بهاری

سلامی چو بوی خوش نوبهاران

به یاران به آن باوفا با صفایان

شعرش از خودم بود.

سلام به روی ماه همه شما که در این دو سه هفته تعطیلی آمدین اینجا یا نیامدین و از ما خبری نبود. راستش سیمرغتان در کل ایام التعطیل بالها را گشوده و دره و تپه و دشتها و دریاهای سرزمین مادری را در نوردید به امید هوایی تازه و تاراندن خستگی یکسال مستخدمی.

با آرزوهایی چون خوشی، سلامتی، وسعت رزق و شادکامی برای همه دوستانمان، باز هم به دیدارتان آمدیم.

یاران، سال نو، نو بهاران، شادباشتان باد

یک خاطره نوروزی

آن روزها که در مکزی بودیم، عیدها از پنجم فروردین اداره باز می شد و ما یا باید سرکار می رفتیم یا مرخصی می گرفتیم. اما از آنجا که در آن روزها ناهار برقرار نبود، درصورت رفتن به اداره، ساعت پایان کار 12 ظهر بود و به این دلیل و از آنجا که سیمرغتان بسیار حسابگر می باشد، تمام روزهای کاری عید را اداره می رفت. تازشم خیابانها آنقدر خلوت بود که سه سوته می رفتیم و سه سوته بر می گشتم. ضمناً مزایای دیگری هم داشت منجمله آنچه در زیر می گوییم:

در یکی از روزهای اداری عید به مکزی می رفتیم و در صندلی جلوی تاکسی نشسته بودیم. عقب یک خانم مسن و یک آقای میانسال و راننده هم مردی مسن بود که هر ازگاهی بر می گشت و نگاهی به سیمرغتان می انداخت. 

ما گیج از نگاههای او، بیرون را نگاه می کردیم که یکباره صدای تحسین خانوم مسن از صندلی عقب آمد. داشت قربان چشم و ابروی ما می رفت. 

همزمان با او راننده هم شروع کرد. قربان صدقه ام می رفت و می گفت که شبیه جوانیهای حمیرام. راستش از این تشبیه خیلی خوش به حالمان شد اما تا آن روز شده بود که به ما بگویند شبیه الهام حمیدی یا هانیه توسلی هستیم اما حمیرا را اولین بار بود که میشنیدم. 

شاید به خاطر ابروهای پهن برداشته شده و چشمان برق زننده از شیطنت جوانی آن روزهایمان بود. 

خلاصه آن روز، ذوق مرگ به اداره رفتیم و از شانسمان یکی از دانشجویان هم زنگ زد تا برای گرفتن دانشنامه اش بیاید و وقتی دید ما جوابش را دادیم و در اداره هستیم خیلی خوشحال شد و با یه جعبه بزرگ شیرینی و یک بسته هدیه که بعداً که بازش کردیم دیدیم که یک کیف سنتی شیک به همراه سررسید است، خدمتمان رسید.

اداره سوت و کور بود و من در اتاقمان تنها بودم. ایشان نشستند و یک ساعتی از خود حرف زدند. البته نه به طور مستقیم بلکه در حاشیه و با کنایه. مثلاً از وضعیت شرکتهای دولتی شروع کردند به تعریف و انتقاد و آخرش اشاره کردند که تازگیها یک پرشیا از ایران خودرو تحویل گرفته اند که صندوق عقبش رنگ ریختگی دارد. (به عبارت ساده تر من یک پرشیا دارم)

یا اینکه خیابانها این روزها خیلی خوب و خلوت است و ایشان از شهرک غرب یک ربعه به اداره ما رسیدند و اضافه کردند که البته منزل پدری اش آنجاست و خودش یک واحد 120متری سعادت آباد دارد که مستأجر نداده و خالی است (یعنی که من یک منزل خالی هم دارم)

در آخر هم از هزینه های برگذاری مراسم عروسی این روزها گفتند و اینکه ایشان هیچ مشکلی در این زمینه ندارند و با پس انداز خودشان حتی بدون کمک پدر مادر هم می توانند مراسم آبرومندی بگیرد. 

راستش را بخواهید، جوان برازنده و شایسته ای بود. چند هفته بعد، از ما خواستگاری کرد. البته خودشان نه بلکه مادر و خواهرشان. اما خب قسمت نبود دیگر به دلایلی. تنها عیبش کله اش بود که در قسمت جلو مو نداشت. 

از من به شما نصیحت: عیدها اگر اداره باز است، مجرد هستید یا متأهل، حتماً اداره بروید.