آن روزها که در مکزی بودیم، عیدها از پنجم فروردین اداره باز می شد و ما یا باید سرکار می رفتیم یا مرخصی می گرفتیم. اما از آنجا که در آن روزها ناهار برقرار نبود، درصورت رفتن به اداره، ساعت پایان کار 12 ظهر بود و به این دلیل و از آنجا که سیمرغتان بسیار حسابگر می باشد، تمام روزهای کاری عید را اداره می رفت. تازشم خیابانها آنقدر خلوت بود که سه سوته می رفتیم و سه سوته بر می گشتم. ضمناً مزایای دیگری هم داشت منجمله آنچه در زیر می گوییم:
در یکی از روزهای اداری عید به مکزی می رفتیم و در صندلی جلوی تاکسی نشسته بودیم. عقب یک خانم مسن و یک آقای میانسال و راننده هم مردی مسن بود که هر ازگاهی بر می گشت و نگاهی به سیمرغتان می انداخت.
ما گیج از نگاههای او، بیرون را نگاه می کردیم که یکباره صدای تحسین خانوم مسن از صندلی عقب آمد. داشت قربان چشم و ابروی ما می رفت.
همزمان با او راننده هم شروع کرد. قربان صدقه ام می رفت و می گفت که شبیه جوانیهای حمیرام. راستش از این تشبیه خیلی خوش به حالمان شد اما تا آن روز شده بود که به ما بگویند شبیه الهام حمیدی یا هانیه توسلی هستیم اما حمیرا را اولین بار بود که میشنیدم.
شاید به خاطر ابروهای پهن برداشته شده و چشمان برق زننده از شیطنت جوانی آن روزهایمان بود.
خلاصه آن روز، ذوق مرگ به اداره رفتیم و از شانسمان یکی از دانشجویان هم زنگ زد تا برای گرفتن دانشنامه اش بیاید و وقتی دید ما جوابش را دادیم و در اداره هستیم خیلی خوشحال شد و با یه جعبه بزرگ شیرینی و یک بسته هدیه که بعداً که بازش کردیم دیدیم که یک کیف سنتی شیک به همراه سررسید است، خدمتمان رسید.
اداره سوت و کور بود و من در اتاقمان تنها بودم. ایشان نشستند و یک ساعتی از خود حرف زدند. البته نه به طور مستقیم بلکه در حاشیه و با کنایه. مثلاً از وضعیت شرکتهای دولتی شروع کردند به تعریف و انتقاد و آخرش اشاره کردند که تازگیها یک پرشیا از ایران خودرو تحویل گرفته اند که صندوق عقبش رنگ ریختگی دارد. (به عبارت ساده تر من یک پرشیا دارم)
یا اینکه خیابانها این روزها خیلی خوب و خلوت است و ایشان از شهرک غرب یک ربعه به اداره ما رسیدند و اضافه کردند که البته منزل پدری اش آنجاست و خودش یک واحد 120متری سعادت آباد دارد که مستأجر نداده و خالی است (یعنی که من یک منزل خالی هم دارم)
در آخر هم از هزینه های برگذاری مراسم عروسی این روزها گفتند و اینکه ایشان هیچ مشکلی در این زمینه ندارند و با پس انداز خودشان حتی بدون کمک پدر مادر هم می توانند مراسم آبرومندی بگیرد.
راستش را بخواهید، جوان برازنده و شایسته ای بود. چند هفته بعد، از ما خواستگاری کرد. البته خودشان نه بلکه مادر و خواهرشان. اما خب قسمت نبود دیگر به دلایلی. تنها عیبش کله اش بود که در قسمت جلو مو نداشت.
از من به شما نصیحت: عیدها اگر اداره باز است، مجرد هستید یا متأهل، حتماً اداره بروید.
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱:۳۵ ب.ظ توسط سیمرغ کوه قاف
|