سفر به قله قاف (شوخی با سیمرغ)
دیشب پنجره اتاقم باز مانده بود. نیمه های شب از دل پیچه! (درد همیشگی من) از خواب پریدم. بعد از گلاب به رویتان، پاورچین پاورچین به طرف تخت می رفتم، که ناگهان صدای گپ زدن دو کبوتر، مرا به خود جلب کرد. (عین داستان گنجشکک اشی مشی، یادتونه که)
پرده اتاق در باد خنک نیمه شبی، می رقصید. لب هره پنجره نشستم و به صحبتهای خاله زنکی آن دو گوش دادم:
- وا خواهر، این اتاق سیمرغه؟ همون که جمعه ای رفتیم ولایتش (کوه قاف) و اون همه بهمون خوش گذشت؟
- آره خواهر، خودشه، اتاق همون از خود متچکره. همون توپولِ شیربرنجه. همون که دم به دیقه میاد از خودش تعریف می کنه. قیافه اش عین میمونه و خودشو میچسبونه به آسناد (همسر یوزارسیو
)
- وا، خدا به دور، چه مرغایی پیدا میشن تو این دوره زمونه. تو هفت آسمون خدا یه تخمم نداره اونوقت خودشو سیمرغ معرفی می کنه. ولی خداییش دَر و دهاتشون خوشگل بودا. چه سبزه هایی، چه آبشارایی، چه رودی چه قله ای. حیف که فامیلی این تحفه (سیمرغو میگفت) قله قافیه وگرنه اسم جوجه مو میذاشتم قاف!
- آره خواهر تو راست میگی. همینان که مارو خونه خراب کردند. معلوم نیست با چه پارتی بازی (نه به خدا
) تو پژی مستخدم شده، حالا خوبه مستخدمه، اونوقت میاد به ما فخر میفروشه. خدا بگمـــ
صدای قروچ قروچ فشردن دندانهایم می آمد.
- هیس خواهر، فکر کنم این ذلیل مرده از خواب بیدار شده، بریم بریم تا نیومده کبابمون کنه. آخه میدونی که تو اداره ناهار نمیخوره، گشنه است. بپر که بریم.
فِرت پریدن آن دو کبوتر، پرده اتاق را به صورتم کوبید. ![]()
لونه سیمرغ
بسم الله و آمنت بالله و توکلت علی الله و ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله